یک سال بعد. مموش روزی که تولد او را گرفتند، برادر او مموش را در اتاقش برد. ناگهان صدای جیغی آمد! اون دنی بود که دادو فریاد راه انداخته بود. همه نگران به سمت اتاق مموش رفتند.مموش داشت راه می رفت ولی چهار دست و پا! برادر او وقتی فهمید مموش از یکی از عروسک هایش خوشش آمده و به سمت او می رود، هی عروسک را به عقب می برد و او دنبال عروسک می کرد به همین ترتیب راه رفتن چهار دست و پا رو یاد گرفت.!
تولدت مبارک!
روز اولي كه مادر فهميد بچهاي در شكم دارد، خيلي خوشحال شد. اين بچه سومين بچه اين خانواده بود. بعد از سه ماه گفتند دختر است. ماه پنجم گفتند پسر است. هر دو ماه نظرشان عوض ميشد. دو ماه آخر گفتند دختر است ولي بعد از دو ماه پسر به دنيا آمد و همه تعجب كردند.
اين پسر توپولو، نمكي، سفيد و لپالو بود. مادر وقتي فهميد بچه پسر است تعجب كرد و وقتي پسرش را ديد، گفت: اسمشو ميگذارم «مموش». چند روز بعد وقتي بچه را به خانه آوردند، پدر گفت اسمش را ميگذارم «دني». مادر گفت: مموش. يك هفته سر اين اسم دعوا بود كه پدر كوتاه آمد و گفت: باشه مموش.
بابا مادر را خيلي دوست دارد و نميخواهد مادر با او قهر كند و مادر داد زد: خيلي ممنون كه كوتاه آمدي و آمد پايين و گفت: خيلي دوستت دارم و باز هم تشكر كرد. و رفت در آشپزخانه غذا درست كند.
2 روز بعد پدر رفت و شناسنامه مموش را گرفت.
من آقاي توپ هستم، ميخواهم اين بازي را براي شما گزارش كنم. اين بازي حساس يعني بازي پيروزي و استقلال شروع ميشه. حالا معدنچي به سمت دروازه رحمتي ميره و آي به من ضربه ميزنه و آي به تير دروازه ميخورم و كلم ميشكنه.
حالا رحمتي من رو ميشوته. من درب و داغون شدم. حالا من به الونگ الونگ ميرسم و اون پاس ميده به كريم باقري و او ... واي داغون شدم. قوقوقو...
ببخشيد من چمن هستم، آقاي توپ داغون شد و من آه له شدم. حالا روبرت ساها آقاي توپ رو ميده به نيكبخت و ضربه كرنر! نيكبخت پاس ميده با معدنچي و حالا گل گل گل چه گل زيبايي. تماشاچيان تشويق ميكنند. و حالا من گزارش رو واگذار ميكنم به آقاي دروازه.
سلام من دروازه هستم. اين بازيكن ميده به سياوش اكبرپور، اكبرپور تك به تك به دروازهبان و توپ رو ميزنه به طبقه دوم استاديوم.
نيمه دوم
با عرض سلام مجدد. در دقيقه اول اين نيمه، نيكبخت گل زد و دقيقه دوم سياوش اكبرپور و حالا جنگ با اشياء نميگذارد بازي ادامه پيدا كنه. بعد بازي قطع ميشه و پيروزي 2 بر 1 استقلال را ميبره.
با عرض پوزش از تأخير زيادي كه در دادن مطلب، اين جانب از شما درخواست پوزش دارم.
به زودي داستانهايي را از من در اينجا خواهيد ديد و در آيندهاي نهچندان دور قصههاي «مموش» را خواهيد خواند.